شعری تازه ـ با نگاهی به شعر ترکی دوست گرامی مهدی آقازاده
می توانم تصور کنم
یزدی ها «ق» را هیچ طور خاصی تلفظ نمی کنند
می توانم گمان کنم
اصفهان از ظرافت چیزی نمی داند
و شهر سوخته در 1320 توسط ارتش سرخ به آتش کشیده شده است
بخیالم
شب کویر پرستاره نباشد ، اصلا !
و لطفعلی خان مرد ترسویی بود ، سابق
و ریزعلی را هیچ کس نمی خواهد
حتی آنهایی که در دهه 60 بدنیا آمده اند
می توانم به خودم بقبولانم عید را دوست ندارم ، با فرض اینکه محصلم
و از تابستان ، از هندوانه ، از روزهای کشدار بدم می آید
اما قبول کنم
دوستت نداشته ام ،
چطور ؟
یا دوستت نداشته باشم ،
چطور ؟
شعر تازه ای از خانم سیمین بهبهانی
خرد کجاست که من این چنین ازو دورم؟
چه شد مرا که ز تدبیر و رای مهجورم؟
نشسته بر سِرجا مهماِن منزلِ من :
چو گرگ هار بر او، بی بهانه می شورم
که گفت بشکنمش سر به سنگ کینه و قهر؟
سپس به پاش درافتم که: آن معذورم!
چه لازم است "دگرکیش" را شوم دشمن
به ادعا که به امر خدا مامورم
چرا همیشه جهان را به جنگ می خوانم
مگر ندیده ی این نکبتم، مگر کورم؟
هنوز گور شهیدان تر است از اشکم
ز جنگ گویم اگر، مست آب انگورم
گرو گرفتن انسان چه ارمغان آورد
به جز بلا که بدان شیوه باز مغرورم؟
چو کودکی که ندارد نهفته ریگ به مشت
نمی گشایم و بازیگرانه مسرورم
***
سزد به صدق و صفا مشت بسته باز کنم
که بیش ازین نبود قهر و کینه مقدورم
سیمین بهبهانی

جدایی نادر از سیمین نامزد دریافت جایزه ی فیلم خارجی از فستیوال گلدن گلوب شد. اما به نظرکار راحتی پیش رو ندارد اصلا! رقبایش پسری با دوچرخه است و پوستی که در آن زندگی می کنیم گلهای جنگ و در سرزمین خون وعسل به ترتیب کاری هایی از برادران داردن ، پدرو آلمادور ، ژانگ ییمو و خانم محترم و بانوی نجیب و خیّر و خانواده دوست و شجاع و هنرمند بین المللی سرکار آنجلینا جولی .اما در میان فیلم های آمریکایی "هیوگو" ساخته استاد مسلم و سینماگر مولف مارتین اسکورسیزی هم نامزد بهترین فیلم و هم بهترین کاگردانی ست. امیدوارم که هیئت داوران هنگام قضاوت مست نباشند و برای اعتبار گلدن گلاب هم که شده اسکورسیزی را هضم کنند! نامزدهای جوایز گلدن گلوب توسط انجمن رسانه های خارجی هالیوود انتخاب می شوند که عموما خبرهای صنعت فیلمسازی در هالیوود را پوشش می دهند. وودی آلن برای فیلم "نیمه شب در پاریس" کاندیدای دریافت جایزه بهترین کارگردانی شده است به علاوه نامزدی دریافت جایزه بهترین فیلم کمدی .
بقیه اش را در خبر گذاری ها بخوانید.
یک فیم از وودی آلن دیدم، "نیمه شب در پاریس" آخرین ساخته او و به تعبیر بیشتر منتقدان یکی از بهرین آثارش. داستان فیلم از این قراراست که یک نویسنده و فیلمنامه نویس آمریکایی همراه خانواده نامزدش به پاریس سفر می کند. از ابتدای ورودش تحت تاثیر "روح" پاریس قرار می گیرد. نوشتن از شهرها کم سابقه ندارد . ایوان کلیما نوشتاری برای پراگ دارد: روح پراگ، آیا شهرها روح دارند؟ جدا از شهروندان واجد شخصیت هستند ؟ سالها پیش رمانی خواندم با زاویه دید دوم شخص از نویسنده نامی میشل بوتوربه اسم "دگرگونی" که مردی در انتخاب میان دو زن یکی در پاریس و دیگری در رم درمانده، پس از مدتی که با استدلال ها و خیالات خویش دست و پنجه نرم می کند موضوع ِ انتخاب از زن ها به شهرها تغییر می کند ومرد موضوع انتخابش ویژگی شهرها می شود و نهایتا رم را بر می گزیند. اما موضوع دیگر دوره هایی است که هر شهر از سر گذرانده . مخصوصا شهرهایی همانند پاریس ، لندن یا رم. شخصیت اول فیلم دهه بیست را در پاریس عصر طلایی می داند. تی اس الیوت ، فیتز جرالد ، همینگوی، سور رئالیستها همانند دالی ، بونوئل ، نقاشی چون پیکاسو و بسیاری از نوادر ونوابغ تاریخ هنر و ادبیات ، با همین فکروخیالات او به طرزی شگفت انگیز بعد از نیمه شب خودرا در دهه بیست می بیند و...

حال اگر این امکان برای ما فراهم شود که به دوره ای از تاریخ ادبیات و هنر و بازه ی زمانی خاصی از تاریخ شهر یا کشور سفری داشته باشیم کدام دوران را عصر طلایی می دانیم ؟ عصر فردوسی؟ عصر مولانا؟ عصر حافظ وسعدی؟ صائب؟ مشروطه ؟ دهه سی و چهل ؟ دهه پنجاه؟ یا هفتاد ؟ حتی در زبان و فرهنگ ِ ترکی؟
در داستان اول این مجموعه که احتمالا چند روایت معتبر درباره عشق نامش بود زاویه دید دوم شخص است که در تمامی داستان خودش را مورد خطاب قرار داده و از محدوده ی خویش پا فراتر نمی گذارد اما در سطر آخر داستان که نویسنده دست خویش را برای بازگویی واکنش شخصیت دیگر که در آن لحظه در میدان دید راوی قرار ندارد زاویه دید را برهم زده و گویی خواننده را فریب می دهد . این نه تنها برای داستان خوب نیست که دست کم گرفتن مخاطب است و رندی نویسنده چرا که فکر نمی کنم این خطا از بی اطلاعی مولف باشد .
مطلب شماره ۱
دیوان بلخ : کنایه از محضر یا مرجعیست که قضاوتش از روی منطق و عقل نباشد و نتیجتا بر اساس حق وعدالت هم نخواهد بود. (کتاب کوچه)
میرزا آقاخان کرمانی نیز در رساله سه مکتوب خود حکایت زیر را [از بایگانی دیوان بلخ!] آورده است : حاکم بلخ مقصری را محض سیاست [در اینجا تنبیه] امر داد که میخی به کونش بتپانند. بدو گفتند که میخ بدین بزرگی به فلانش نمی رود. گفت در شهر بگردید هرکه را دیدید که این میخ به فلانش می رود بدو بتپانید!
نقل از کتاب کوچه


